'با تشكر از بازدید شما از این وبلاگ خش اومین ، ((دوای درد عاشق را کسی کاو سهل پندارد/ زفکرانان که درتدبیر درمانند"درمانند)) اااااااااااا یه اصل روانشناسی: ابراز احساسات بهتر از سرکوب انهاست

بچه های روانشناسی دانشگاه لرستان
امروز:



شهریاران بودوخاک مهربانان این دیار




:پل ارتباطی ما

بخش نظرات
ارتباط بامابابالای صحفه
پست الکترونیک  bastisadi @ gmail .com


**********

دختری با مادرش در رختخواب
درددل می کرد با چشمی پر آب

گفت:مادر حالم اصلا خوب نیست
زندگی از بهر من مطلوب نیست

گو چه خاکی را بریزم بر سرم؟
روی دستت باد کردم مادرم!

ادامه مطلب را دنبال کنید


دید مجنون دختری مست و ملنگ
در خیابان با جوانانی مشنگ

خوب دقت کرد در سیمای او
دید آن دختر بُود لیلای او

با دلی پردرد گفتا این چنین
حرف ها دارم بیا (پیشم بشین)

من شنیدم تازگی چت می کنی
با جوانی اهل تربت می کنی

ب ادامه بروید

ادامه مطلب


آدم به نزد حوا رفت...در طول راه به سخنان ابلیس فکر می‌کرد...مطالبی که ابلیس مطرح کرده بود بسیار جالب و عجیب بودند...از هم‌صحبتی با ابلیس احساس خوبی داشت...به نظرش ابلیس از روی دلسوزی و مهربانی و به قصد راهنمایی کردن او٬آن مطالب را گفته بود...پیش خود فکر کرد که حق با ابلیس می‌باشد چون حوا بهترین نعمت خدا برای او به‌شمار می‌رفت٬پس می‌بایست توجه بیشتری به او می‌کرد...در همین فکرها بود که حوا را دید که داشت با شکوفه‌های درختان برای خود گوشواره درست می‌کرد...تا به او رسید حوا گفت:
- این همه وقت کجا بودی؟...حوصله‌ام سر رفت...
ـ با شخصی به نام ابلیس صحبت می‌کردم...
- ابلیس دیگر کیست؟
- ابلیس دوست خوب من است...تازه با او آشنا شده‌ام...
- یعنی من به اندازه یک غریبه نیز برایت ارزش ندارم که این‌همه تنهایم می‌گذاری؟چرا به فکر من نیستی؟
-حوا٬این چه حرفی است...اتفاقا در مورد تو صحبت می‌کردیم...
- در مورد من؟...چه صحبتی می‌کردید؟...
- ابلیس گفت که بیشتر به تو توجه کنم و همچنین پیشنهاد داد تا تو را به گردش ببرم...
- جدا؟!!...ابلیس چه شخص خوبی است...سعی کن از این به بعد بیشتر با او صحبت کنی...خب٬حالا به کجا می‌خواهی برویم؟
- به نزدیک استخر٬ابلیس گفت جای دلپذیر و قشنگی است که می‌توان از گردش در آنجا لذت برد و همچنین میوه‌های خوشمزه‌ای را خورد...
- باشد...پس برویم...
و به سوی استخر حرکت کردند...هنگامی که در کنار هم قدم می‌زدند٬آدم گفت: ابلیس تاکید کرد تا از میوه‌های درخت سیبی که در آنجا است٬بخوریم چون بسیار خوشمزه است...حوا نیز سری به نشانه تایید تکان داد و به تماشای مناظر اطراف پرداخت...وقتی که به محل مورد نظر رسیدند و درخت سیب را دیدند آدم بر خود لرزید...فهمید که این همان درخت سیبی است که خدا خوردن میوه‌هایش را ممنوع کرده است...می‌دانست که این تنها چیزی است که خدا در بهشت٬آن‌را برایشان ممنوع کرده است...تصمیم گرفت برگردد اما حوا نگذاشت...حوا هم می‌دانست که این٬همان درخت سیب است اما کنجکاوی او را به سوی آن درخت سیب می‌کشاند....آدم گفت:
-حوا بیا برگردیم٬خدا خوردن این میوه را ممنوع کرده است...
- می‌دانم...ولی آدم٬من دلم می‌خواهد آن را بخورم٬خواسته من برایت مهم نیست؟
- همیشه می‌دانی که خواسته تو برایم مهم است...اما این خواست خداوند است...
- آدم٬آخر خوردن میوه این درخت چه ایرادی می‌تواند داشته باشد که خدا آن‌را ممنوع کرده است؟...این که فرقی با درختان سیب دیگر ندارد...
- نمی‌دانم٬اما خدا گفت که اسیر وسوسه شیطان نشویم و این میوه را نخوریم...
- آدم٬مگر خدا نعمات جهان را برای ما نیافریده است٬ما باید از این نعمات استفاده کنیم...می‌گویی اسیر وسوسه شیطان نشویم اما من شخص دیگری به‌جز خودمان در اینجا نمی‌بینم...شیطان اینجا وجود ندارد...آدم٬من از تو این‌را می‌خواهم...من دلم می‌خواهد میوه این درخت سیب را بخورم...
آدم متحیر و مبهوت شده بود...عجیب بود٬گاهی به‌جای حوا٬ابلیس را می‌دید که با او حرف می‌زند...مدام صورتشان جابجا می‌شد...آدم ابلیس را شخص خوب و دلسوزی می‌دانست و به او اعتماد پیدا کرده بود٬پس حرف حوا یا ابلیس را قبول کرد و تسلیم شد...هر دو به سوی درخت سیب شتافتند...
ابلیس در حالی‌که از ته قلبش شاد و خرسند بود و قهقهه می‌زد به زمین پرکشید چون می‌دانست که آن‌دو نفر٬آن میوه را خواهند خورد...می‌دانست که خدا آن‌دو را نمی‌بخشد و آنها را از بهشت بیرون خواهد کرد...چون او می‌دانست که بهشت جایگاه گناهکاران نیست...پس بهتر است زودتر به زمین برود و آماده شود...کار او تازه آغاز شده بود...!
و کاش خداوند آن سه را می‌بخشید!


پس از آفرینش آدم خدا گفت به او: نازنینم آدم….

با تو رازی دارم!..

اندکی پیشترآی ..

آدم آرام و نجیب ، آمد پیش !!.

… زیر چشمی به خدا می نگریست !..

محو لبخند غم آلود خدا ! .. دلش انگار گریست .

نازنینم آدم!!. ( قطره ای اشک ز چشمان خداوند چکید ) !!!..

یاد من باش … که بس تنهایم !!.

بغض آدم ترکید ، .. گونه هایش لرزید !!

به خدا گفت :

من به اندازه ی ….

من به اندازه ی گلهای بهشت …..نه …

به اندازه عرش ..نه ….نه

من به اندازه ی تنهاییت ، ای هستی من ، .. دوستدارت هستم !!

آدم ،.. کوله اش را بر داشت

خسته و سخت قدم بر می داشت !…

راهی ظلمت پر شور زمین ..

زیر لبهای خدا باز شنید ،…

نازنینم آدم !… نه به اندازه ی تنهایی من …

نه به اندازه ی عرش… نه به اندازه ی گلهای بهشت !…

که به اندازه یک دانه گندم ، تو فقط یادم باش !!!! نازنینم آدم….نبری از یادم….


شهر خالی شده از رنگ هبوط
و درون تب یک سفسطه سیبی پیداست
سیب در دست همان آدم افلاک نشین
چشم حوانگران فرداست
گفته بودم سیب را آدم چید
گفته بودم ته یک خاطره آدم خندید
و نگفتم چه سقوطی و چه تاوان بزرگی
ته یک وسوسه آدم را برد
چشم حوا را بست
و به گوش نفس بی پروا گفت :
نبض هستی این جاست
پَسِ یک سیب
به بلندای خواب ...
شاید یک خواب بلند
و کمی غفلت از احوال خدا
سیب را میچیند
تا به خود می آیی
دامنت پر شده از سیب خیال
و تمام است همه دار و ندار تو از احوال خدا...
گوش کن آدم هوایی من
شعر سیب معجزه نیست
تب یک وسوسه است
نقطه ها بر سر خط
حرف،زمینی شدن است
حرف شهری است که خالی شده از رنگ هبوط
و سقوطی که از آغاز زمین بوده و هست
گوش کن آدم هوایی من
بی خیال سیب باش
زندگی هست...


پادشاهی در یک شب سرد زمستان از قصر خارج شد.

هنگام بازگشت،سرباز پیری را دید که با لباسی اندک در

سرما نگهبانی میداد.از او پرسید:ایا سردت نیست؟

نگهبان پیر گفت:چرا ای پادشاه،اما لباس گرم ندارم و

مجبورم تحمل کنم.

پادشاه گفت:من الان به داخل قصر میروم و میگویم

یک لباس گرم برایت بیاورند.

نگهبان خوشحال شد و از پادشاه تشکر کرد اما پادشاه

به محض ورود به داخل قصر،وعده اش را فراموش کرد.

صبح روز بعد،جسد یخ زده پیر مرد را در حوالی قصر پیدا کردند،

در حالی که روی دیوار کنارش با خطی ناخوانا نوشته بود:

ای پادشاه،من هر شب با همین لباس کم،سرما را تحمل میکردم

اما وعده لباس گرم تو مرا از پای در اورد!


نیما یوشیج در جشن یک سالگی فرزندش:

پســـــــــــــرم یک بهار،

یک تابستـان،

یک پاییــــــز،

ویک زمستان را دیدی از این پس همه چیز جهان تکراریست جز….

مهــــــــربانی.

 


. آنچه را گذشته است فراموش کن و بدانچه نرسیده است رنج و اندوه مبر

2. قبل از جواب دادن فکر کن

3. هیچکس را تمسخر مکن

4. نه به راست و نه به دروغ قسم مخور

5. خود برای خود، زن انتخاب کن

6. به شرر و دشمنی کسی راضی مشو

7. تا حدی که می توانی، از مال خود داد و دهش نما

8. کسی را فریب مده تا دردمند نشوی

9. از هرکس و هرچیز مطمئن مباش

10. فرمان خوب ده تا بهره خوب یابی

11. بیگناه باش تا بیم نداشته باشی

12. سپاس دار باش تا لایق نیکی باشی

13. با مردم یگانه باش تا محرم و مشهور شوی

14. راستگو باش تا استقامت داشته باشی

15. متواضع باش تا دوست بسیار داشته باشی

16. دوست بسیار داشته باش تا معروف باشی

17. معروف باش تا زندگانی به نیکی گذرانی

18. دوستدار دین باش تا پاک و راست گردی

19. مطابق وجدان خود رفتار کن که بهشتی شوی

20. سخی و جوانمرد باش تا آسمانی باشی

21. روح خود را به خشم و کین آلوده مساز

22. هرگز ترشرو و بدخو مباش

23. در انجمن نزد مرد نادان منشین که تو را نادان ندانند

24. اگر خواهی از کسی دشنام نشنوی کسی را دشنام مده

25. دورو و سخن چین مباش و نزدیک دروغگو منشین

26. چالاک باش تا هوشیار باشی

27. سحر خیز باش تا کار خود را به نیکی به انجام رسانی

28. اگرچه افسون مار خوب بدانی ولی دست به مار مزن تا تو را نگزد و نمیری

29. با هیچکس و هیچ آیینی پیمان شکنی مکن که به تو آسیب نرسد

30. مغرور و خودپسند مباش، زیرا انسان چون مشک پرباد است و اگر باد آن خالی شود چیزی باقی نمی ماند.


سلام ای چشم بارانی ! پناهم می دهی امشب ؟
سوالم را که می دانی ! پناهم می دهی امشب ؟
.
منم آن آشنای سالیان گریه و لبخند
و امشب رو به ویرانی ، پناهم می دهی امشب ؟
.
میان آب و گل رقصان ، میان خار و گل خندان
در آن آغوش نورانی ، پناهم می دهی امشب ؟
.
دل و دین در کف یغما و من تنها و من تنها…
در این هنگام رو حانی ، پناهم می دهی امشب ؟
.
به ظلمت رهسپار نور و از میراث هستی دور
در آن اسرار پنهانی ، پناهم می دهی امشب ؟
.
رها از همت بودن ، رها از بال و پر سودن
رها از حد انسانی ، پناهم می دهی امشب ؟
.
نگاهت آشنا با دل ، کلامت گرمی محفل
تو از چشمم چه می خوانی ؟ پناهم می دهی امشب ؟


اشعار خنده دار, مطلب خنده دار

دختری از کوچه باغی میگذشت
یک پسر در راه ناگه سبز گشت

در پی اش افتاد و گفتا او سلام
بعد از ان دیگر نگفت او یک کلام

دختر اما ناگهان و بی درنگ
سوی او برگشت مانند پلنگ

گفت با او بچه پروی خفن
می دهی زحمت به بانویی چو من؟

من که نامم هست آزیتای صدر
من که زیبایم مثال ماه بدر

من که در نبش خیابان بهار
میکنم در شرکت رایانه کار

دختری چون من که خیلی خانمه
بیشت و شش ساله _مجرد_دیپلمه

دختری که خانه اش در شهرک است
کوی پنجم_نبش کوچه_نمره شصت

در چه مورد با تو گردد هم کلام
با تو من حرفی ندارم والسلام!!!


ی زنانی که  شده ارزش تان نصف  ذکور

توی هیچ عرصه کشور که ندارید حضور

 

 نیستید - ای مخ تان ناقص و ناکامل عقل -

لایق  نامزدی  پست ریاست جمهور

 

قرن ها رفته و این ملّت مردانه صفت

ساده ،هرجور شده از حق تان کرده عبور

 

ارثیه نصف ، دیه نصف ، بگو ارزش نصف

اعتراضت نشود گوش ، مگر  در ته ِ گور

 

موقع  رای  چرا آدم کامل هستید ؟!

رای تان  هست مهم  بابت مردان قطور ؟!

 

هیچ پرسید چه جور این زن ناکامل عقل

انتخابات که گردد ، بشود اِندِ شعور ؟!

 

تا چنین است چرا رای  به مردان بدهید؟!

ای همه رفته به  باد ...آخ ... ندارید غرور ؟


بـِـﮧسـَــلامــَــتـےِ اونایــے ڪـﮧ פֿــُـوבشوטּ בنــیاے בرבטּ

ولـــے مَرهــَـمِ בلاے בرבمنـــבטּ...

هــَــمونایــے ڪـﮧ ظاهـِـرشوטּ آرومــﮧ؛

و فقــــط פֿــُـבا مـے בونـﮧ ڪـﮧ تو دلــِــشوטּ غــُـصــﮧ بارونـــﮧ...




نمایش پتانسیل عمل

بسیار زیبا و دقیق شامل همه مراحل  ببینید خالی از لطف نیست

البته میتونید انرا دانلود نمایید

واس دانلود ب قسمت زیر ویدیو مراجعه کنید

[http://www.aparat.com/v/xgPwI]



واس مشاهده تصور در تمام صحفه مانیتور بر روی دوتا فلش جهت دار گوشه راست ویدیو کلیک بفرمایید



 

لینکدونی

قوانین عضویت

امار وبلاگ

  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :
  • افراد حاضر در این وب

من دلی دیونه دارم ک زبون سرش نمیشه* *هرچی میگم عشق دروغه ولی باورش نمیشه

♫ play-music ♫